مقالات حقوقی - وکالت

تعداد مطالب و دانستنیهای موجود در آرشیو :

جستجوی متن بر اساس كلمات كلیدی :    

سایت مشاوره حقوقی و وکالت

موضوع مقاله : نياهاي من قسمت سوم :

شرح : سرگذشت نياي شانزدهم را که خوانديد؟ آخرين شنبه‌ي اسفند 1392 خورشيدي ساعت 5 صبح است، تمام شب گذشته را با نياي شانزدهم گذراندم. حالا خودم را آماده مي کنم براي ديدار با نياي يکم. نياي يکم هارپاگ اين نوزاد را ببر و در کوهي در ميانه‌ي جنگل رها کن تا طعمه ي ددان گردد! هارپاگ کودک را در قله‌ي کوه رها کن و خود کناره بگير و ناظر باش و آن گاه که از تماس منقار عقاب با بدن او مطمين شدي به سوي من برگرد! هارپاگ دل شوره دارد، دست و دلش مي‌لرزد، دوست ندارد نوزاد را در بلنداي کوه رها کند اما از پادشاه مي‌ترسد. توجه: اين جا داستان سيمرغ و زال را بياورم. هارپاگ نوزاد را در بقچه‌اي مي‌گذارد، بقچه را طناب پيچ کرده و به زين اسب مي‌بندد و با خود به سر کوه مي‌برد. اسب مي‌تازد و عقاب بر بالاي سر اسب و هارپاگ و نوزاد پرواز مي‌کند. حالا ديگر نوبت عقاب است که بقچه را از محل طناب چين به منقار گرفته و جلوي چشمان حيرت زده ي هارپاگ از قله بردارد و با خود به سوي آسمان ببرد ودر خانه‌ي مهرداد شبان فرود آيد. آستياگ درخواب مي‌بيند که بدن دخترش ماندانا تبديل به چشمه‌ي جوشان مي‌شود. چشمه‌اي که فوران آب آن سراسر فلات ايران و آسيا را فرا مي‌گيرد. پيش گويان و تعبير کنندگان خواب مي‌گويند: ماندانا صاحب پسري خواهد شد که بر تمامي قاره‌هاي آسيا چيرگي مي‌يابد. آستياگ فرمانرواي کشور ماد و ماندانا را به عقد کمبوجيه اول که يکي از فرمانروايان ايالت انشان پارس بود در مي‌آورد. ازدواج که در مي‌گيرد و نياي يکم به دنيا مي‌آيد آستياگ خواب ديگري مي‌بيند: «تا کي از بدن ماندانا روييده و سراسر آسيا در در برگرفته است.» آستياگ نگران مي‌شود، نوزاد را به وزيرش هارپاگ مي‌سپارد که در قله‌ي کوهي در ميان جنگلي انبوه رها کند تا طعمه ي ددان شود. اما هارپاگ کودک را به شباني به اسم مهرداد مي‌دهد. اما عقاب کودک را به منقار گرفته و به خانه ي مهرداد شبان مي‌برد. - اين نوزاد را ببر و در کوهي ميان جنگل رها کن تا طعمه ي عقابان شود و صدايش را هم در نياور و گرنه تو را هلاک خواهم کرد. همان روزها زن مهرداد کودکي به دنيا آورد که اقبال به دنيا نداشت و اندکي پس از تولد مرد و يا اين که مرده به دنيا آمده بود. زن مهرداد که رنجور بود از بابت کودک مرده، خواهش و تمنا کرد که: - اين نوزاد را بگذار خودمان بزرگ کنيم و آن يکي که مرده است به جاي او خاک کن. مهرداد حتا جرات نمي کند به پيشنهاد زنش فکر کند. ترسي عميق بر جان او سايه افکنده است و جسارت تخطي از فرمان هارپاگ را ندارد. براي اين که زنش را ساکت کند، مي‌گويد: - اي زن چه مي گويي؟ من ناچارم اين کودک را در کوه رها کنم نه در گور. حال تو چه طور از من مي خواهي او را به تو بدهم و نوزاد مرده را در خاک کنم؟ اگر هارپاگ بفهمد چه؟ اگر آستياگ بو ببرد چه؟ حال فرض کن چنين کنم، تو چه طور راضي مي شوي کودک مرده‌ي خودمان را در کوه رها کنم تا طعمه ي ددان شود؟ خوراک عقابان شود؟ دل اندوهگين مشتاق زن مهرداد به حرف‌هاي شوي خود رضا نمي‌دهد. به سر و سينه مي‌کوبد و مي‌گريد والتماس و درخواست مي‌کند تا اين که: گريه نکن زن! دلم را خون نکن زن! باشد، باشد، من نوزاد مرده‌ي خودمان را خاک مي‌کنم و به هارپاگ مي‌گويم استخوان‌هاي آن يکي را در گور گذاشته‌ام. تا بفهمند هم از او جز پوستي بر استخوان نمي‌ماند. آن‌ها نمي توانند پي به اين راز ببرند. نياي يکم در خانه ي مهرداد چوپان بزرگ مي شود تا 10 سالگي. *** ماندانا که از خواب برمي‌خيزد، دايه را صدا زده و سراغ بچه‌اش را مي‌گيرد. نگهبانان اتاق خواب ماندانا مي‌روند سراغ دايه که صدايش کنند، کودک را براي شيرخوردن نزد مادر ببرد. دايه و کودک در استراحتگاه نيستند. هياهو و تکاپو و جست و جو آغاز مي‌شود و ادامه مي‌يابد اما اثري از دايه و نوزاد نيست. همه‌ي اتاق‌ها و پستوها و سرسراها و راهروها و باغ را مي‌گردند اما نيستند که نيستند. خبر به کمبوجيه مي‌رسد، هراسان و شتابان مي‌آيد و گروهي از سپاهيان‌اش را دست چين و به چهار گروه تقسيم مي‌کند و خود پيشاپيش يکي از آن‌ها به جست و جو مي‌پردازد، اما باز هم اثري از فرزند خود نمي‌يابد. ماندانا و کمبوجيه به درگاه آستياگ رفته و زاري مي‌کنند. پدربزرگ، دختر و دامادش را دعوت به آرامش کرده و قول مي دهد که کودک را پيدا کند و به آغوش آن‌ها بازگرداند. يک روز، يک هفته، يک ماه، يک سال، چشم‌هاي ماندانا کم سو و موهاي‌اش سفيد مي‌شود اما خبري از فرزند



مطالب مرتبط با این مقاله