مقالات حقوقی - وکالت

تعداد مطالب و دانستنیهای موجود در آرشیو :

جستجوی متن بر اساس كلمات كلیدی :    

سایت مشاوره حقوقی و وکالت

موضوع مقاله : نياهاي من قسمت اول :

شرح : «نيا» هاي من اربابان معرفت‌اند. «نيا» هاي‌ام – همان‌ها که صبح جمعه 25 بهمن 1392 خورشيدي برابر با 14 فوريه 2014 ميلادي - صداي‌ام زدند و از خواب بيدارم کردند خداوندان صلح و دوستي و آزاده‌گي و انديشه ورزي هستند. آن‌ها خود در ساعت 5 صبح تکانم داده و بيدارم کرده و گفتند: ده يالا پاشو و بنويس ما کيانيم و چند نسب به تو مي‌رسيم. «نيا» هاي من که همان اربابان معرفت‌اند گفتند که اعتراف کن ما «نيا» هاي توييم و تو نواده‌ي ما هستي. باور کنيد تا همين چند دقيقه پيش، من خود خبر نداشتم که اين همه پدربزرگ و مادربزرگ دارم! همين حالا که در حال ثبت اين واژگان بر صفحه‌ي اين کاغذ هستم متوجه شدم که بيش تر پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هايم مرده‌اند و من فقط تصاويري از آن‌ها در ذهن خود دارم. اکنون مي‌خواهم يک راز را بري شما فاش کنم و آن راز اين است که يک پدربزرگ زنده و قبراق دارم که گمان مي‌کنم فاصله‌ي سني‌اش با خودم خيلي خيلي که زياد باشد، پنج سال است. فکر نکنيد که خواب‌نما شده‌ام، خيال نکنيد که خواب مي‌بينم. همين چند دقيقه‌ي پيش‌تر گفتم که آن‌ها خود صدايم زدند و بيدارم کردند و گفتند ما را بنويس! چشام کور و دستم خشک بشه اگر دروغ بگويم و يا اين که تزويري به کار ببرم. خدا منو نبخشه اگر حقيقت را کتمان کنم و يا اين که واقعيت را بر خلاف آن چه آن‌ها خود خواسته‌اند بنويسم. از آن‌ها که مرده‌اند، عکس‌هايي در دست و در ذهن دارم که از روي آن‌ها، خصوصيات‌شان را براي شما شرح مي‌دهم. اما اين که زنده است و 5 سال از خودم بزرگ‌تر است، همين حالا رو به رويم نشسته و بهِم لبخند مي‌زند و مي‌گويد: بنويس پسرم، بنويس! تو يک بار خيلي کوتاه و به اشارتي در باره‌ي من نوشته‌اي، حالا هم بنويس! اين که رو به رويم نشسته، عينکي است با چشماني خندان و ريشي تنک و خوشگل و دو رنگ! چند برگ کاغذ مقوايي شکلاتي رنگ را که پوشش يک تابلو بود و يک دوست نقاش 1 همين روزها بهم هديه داد، جلويم گذاشته و مي‌گه: ببين احمد، دنبال کاغذ ترو تميز نگرد! وقتو تلف نکن! حالا که من بيدار شده و آمدم رو به رويت نشستم، تا نرفتم، روي همين‌ها بنويس! من 62 ساله‌ام و دقيقن نمي‌دانم فاصله‌ي سني پدربزرگ زنده‌ام که همين الان رو به رويم نشسته با خودم چه قدر است. حدس مي‌زنم 5 سال باشد، قبلن هم اين را گفتم، اما حتم دارم که سن‌اش به 70 نرسيده است. همين طور که رو به رويم است ازش مي‌پرسم: اجازه مي‌دي بگردم و ببينم پدربزرگ يا مادربزرگ زنده‌ي ديگري هم دارم؟! در جاي خودم نشسته است، روي صندلي سياه آن سوي ميز و من روي صندلي شکلاتي اين سوي ميز نشسته‌ام. پدربزرگم است ديگر، بايد بهش احترام بگذارم و جاي بهتر را تعارفش کنم که همين کار را هم کرده‌ام. همين حالا چشمانمان به هم گره خورد. نگاهش کردم، مهربان بود، بهم لبخند زد، يه جوري معنادار که يعني تو هم شيطوني‌ها! فکر مي‌کني جاي بهتر را به من داده‌اي؟ خودت روي صندلي شکلاتي راحت‌تري! از بس خيره نگاهش مي‌کنم که يادم رفته است قرار بود بگردم و ببينم آيا پدربزرگ و يا مادربزرگ زنده‌ي ديگري هم دارم يا نه؟ و اگر دارم کجاست و چند سالش است؟ کجا هستند و چند سالشون هست! سرم را مي‌اندازم پايين و چشمانم را از پدربزرگ حاضر در صحنه‌ام مي‌دزدم و مي‌گردم دنبال «نيا» هاي احتمالي زنده‌ام! يک لحـظه خيال مي‌کنم کـه رفـته اسـت بيرون از اتاق. فندک مي‌زنـم و سيگاري روشن مي‌کنـم و مي‌گردم، هي‌مي گردم! چرا، چرا، ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1- بهرام دبيري سه تاي ديگر هم دارم، يک مادربزرگ و دو پدربزرگ! اشتباه نمي‌کنم؟ هر آدمي در لحظه مي‌تواند چهارتا پدربزرگ و مادربزرگ داشته باشد. دو تا مادربزرگ و دو تا پدربزرگ ولي تا اين جا اشکال کار اين است که من سه پدربزرگ زنده و يک مادربزرگ زنده دارم! ابوالقاسم و صاحب جان از طرف پدرم و علي حسين و شرف جان از طرف مادرم. دو دو تا مي شود چهارتا. هر چند که اين‌ها را هرگز نديده‌ام و گمان کنم همه شان پيش از تولدم مرده باشند اما به هر حال دوتا پدربزرگ و مادربزرگ پدري داشتم و دو تا پدربزرگ و مادربزرگ مادري که جمع شان مي‌شه چهارتا. پس چه طور حالا جمعن سه تا پدربزرگ دارم و يک مادربزرگ؟! مثل اين که خودم، خودم را دست انداخته و موضوع



مطالب مرتبط با این مقاله