مقالات حقوقی - وکالت

تعداد مطالب و دانستنیهای موجود در آرشیو :

جستجوی متن بر اساس كلمات كلیدی :    

سایت مشاوره حقوقی و وکالت

موضوع مقاله : چراغ جادوي علاء الدين :

شرح : چراغ جادوي علاء الدين 1- «توي بازار همه‌ي کاسب‌ها اقدس را مي‌شناختند و به او اعتماد داشتند. اگر اعتماد نمي‌کردند، زندگي‌اش نمي‌چرخيد... اقدس کارش را با دست‌فروشي از «چارسوق کوچيک» شروع کرد. کف بازار مي‌گشت و کيسه‌هاي پلاستيکي مي‌فروخت. کم‌کم يکي از کاسب‌هاي بازار جعفري، آقا کمال به او اعتماد بيش‌تري کرد و گفت: «اقدس اين چک رو ببر بازار مشيرالخلوت بده به حاجي حسام» اقدس چک را برد و رساند و سلاّنه و سلاّنه برگشت... اقدس شده بود آچار فرانسه‌ي راسته‌ي بازار. عصرها هم سلاّنه سلاّنه راه مي‌افتاد، مي‌رفت خانه‌اشان... توي کوچه‌پس‌کوچه‌هاي فلاح... زماني که اقدس مُرد، ميدان فلاح... قيامت بود، تمام بازار آمده بودند... ماشين‌هايي که اطراف مسجد ابوذر پارک شده بودند، بالاي يک ميليارد پولشان بود، اما يکي از ماشين‌ها... بنز سفيدي... بود. راننده‌اش... سرش را گذاشته بود روي فرمان و شانه‌هاي‌اش مي‌لرزيد.» -خلاصه‌نويسي از صفحات 117 تا 119 کتاب آدم‌ها نوشته‌ي احمد غلامي، چاپ اول، نشر ثالث، 1389- 2- يک فروشگاه عمده‌فروشي رنگ داشت و يک موتور گازي در دهه‌ي چهل خورشيدي. رنگ مورد نياز خرده‌فروش‌ها را تأمين مي‌کرد و هر پنج شنبه بعد از ظهر سوار موتور گازي‌اش مي‌شد و مي‌رفت براي جمع‌آوري مطالبات‌اش از آن‌ها. از ميان خرده‌فروشان يکي خيلي بدحساب بود و هر پنج شنبه عمده‌فروشِ طلبکار را دست‌خالي برمي‌گرداند. يکي از پنج‌شنبه‌ها که عمده‌فروش رفته بود طلب‌اش را از خرده‌فروش بگيرد مواجه مي‌شود با پاسباني و دست‌بندي و مرد خشمگيني در کنار پاسبان که برگ جلبي در دست‌اش بوده است. مي‌پرسد و مي‌شنود: چه خبره؟ / آمديم ببريمش. / کجا؟ / کلانتري؟ / چرا؟ / چک بي‌محل صادر کرده. / چه‌قدر؟ / 800 تومن. / ببينمش! همين که مرد طلب‌کار چک را به دست عمده‌فروش مي‌دهد، او ناگهان پاره‌اش مي‌کند ريزِ ريز و مي‌اندازد در جوي آب. - واي چکم، واي چکمو آب برد، چرا پاره‌اش کردي؟ - عصر بيا دم دُکون و پولتو بگير! همه تعجب مي‌کنند. بدهکار، طلبکار و پليس و بيش از هه بدهکار بدحساب. عصر صاحب چک مي‌رود دم دکان عمده‌فروش و پول‌اش را مي‌گيرد و از آن پس آن مرد خرده‌فروش بهترين و خوش‌حساب‌ترين مشتري او مي‌شود. حالا متوجه شديد که آن مرد سوار بر موتور گازي عمده‌فروش دهه‌ي چهل خورشيدي کيست؟ همان که در مراسم فوت اقدس خرده‌فروشِ احمد غلامي پشت بنز سفيد نشسته بود و گريه مي‌کرد و شانه‌هاي‌اش مي‌لرزيد. چهل سال گذشت تا موتور گازي او تبديل به بنز سفيد بشود. در بنز سفيد او هرگز قمه نبود، چوب نبود، زنجير نبود. او به همراه کسبِ آرام و گام به گام ثروت، معرفت نيز کسب کرده بود. آگاهي نيز کسب کرده بود، در آن حد و به آن ميزان که پس از مرگ همسرش از اقدس خرده‌فروش خواستگاري کند و جواب ردّ او را به دل نگيرد و کينه نجويد. 3- اين که بين عاشق اقدس و حاج رضا چه ميزان سنخيت اخلاقي وجود دارد موضوع اين نوشته نيست، مسأله اين است که هر دو آرام آرام و با طي يک مسير تدريجي صاحب کارخانه ي رنگ و پاساژ فروش موبايل شده اند. اين طوري: «از ابتداي دهه ي 50 در تقاطع خيابان جمهوري و حافظ کاسب بوده و کارگاه و فروشگاه پلاستيک فروشي داشته که آرام آرام بر وسعت آن افزوده، به طوري که در سال 53 حدود هزار متر از فضاي کنوني پاساژ را خريداري کرده است. اين وضعيت تا پايان جنگ و سال هاي 68 تا 70 که بخش ديگري از زمين هاي اطراف خريداري شده، ادامه يافته. پس از تهيه ي نقشه و طي مراحل قانوني از ابتداي سال 74 تخريب و ساخت مجموعه شروع شده است. اين ساخت و ساز چهار سال به طور انجاميده و در نهايت 11 طبقه با حدود هزار و صد مغازه در سه فاز واگذار شده است.» -روزنامه شرق 13/10/1393– 4- «مناقشه در علاء الدين بر سر دو طبقه ي منفي سه و هفت بوده است. طبقه ي منفي سه پارکينگ بوده اما بر اساس توافق مالک با شهرداري قرار مي شود، مالک پارکينگ را در ساختماني در پاساژ مجاور تأمين کند و در نتيجه همين طبقه هم تبديل به تجاري مي شود... طوري رفتار کردند انگا



مطالب مرتبط با این مقاله